امروز من
امروز من

امروز من


این عکس منو به یه خاطره قشنگ قدیمی برد

من و چترم و کتاب توی دسهاتم عصر بود بارون شدید بود از الهام و رعنا جدا شدم و یه صدایی از پشت سرم شندیم گفت: میتونم باهاتون صحبت کنم ؟ من گفتم : نه 

و ناپدید شد