ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
رادین الان طبقه بالا تو خونه خانم واعظیان هستش و داره با بچه هاش محمد و سانا بازی می کند الان یک ساعتی هست که اونجاست و اصلاً و ابداً بهونه مامانش نگرفته اما من دل تو دلم نیست که یک ثانیه زودتر ببینمش خیلی خیلی دلتنگشم چندین بار به خانم واعظیان زنگ زدم و حال و احوالت رادین را جویا شدم گویا خیلی خوشحاله و اصلاً و ابداً بهونه من نگرفته.
امروز رفته بود توی بالکن و از پشت شیشه در بالکن با چشمهای پر از مهر و محبت ش منو نگاه میکرد و وقتی من چشماشو به سختی پشت در بالکن می دیدم، تو دلم قند آب می شد و فوق العاده خوشحال میشدم از دیدنش خیلی دوسش دارم خیلی زیاد