امروز من
امروز من

امروز من

باید قوی باشم باید ارشد قبول بشم

حتی خانوده ادم هم بهش حسودی میکنن حتی اونا هم دوست دارن از آدم سرتر باشن . خیلی برام عجیبن چرا آدما اینطورن ، اخه این حسادت چه زهر ماریه که همه بهش دچارن ، مرگ رو از یاد بردیم و فک میکنیم که باید تو این دنیا از همه سرتر باشیم غافل از اینکه بابا اینجا سرای ما نیست .

امروز با صدای دادوبیدادهای م بیدار شدم ، از اون روزاش بود که دهنش چفت و بست نداشت و همه چی میگفت به من هم زیاد حرف زد این دفه شاید برا بار صدم بود ، اما من دیگه کوتاه نیومدم و مثل خودش باهاش رفتار کردم .

از دستش خیلی ناراحتم اما نمیدونم چرا ، شاید نباید اینو گفت اما اما... آره زیاد دلم نشکسته ... شاید برا اینه که ازم بزرگتره شاید برا اینه که برام خرج کرده و شاید برا اینه که دلم پوست کلفت شده ...

لابد می بخشمش مثل قبل ، مثل آدمای دیگه ای که بخشیدم .