ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ما دو تا همیشه عاشق هم بودیم خیلی همو دوست داشتیم همه کارامونو با هم انجام میدادیم درد دل کردن ، بازی کردن ، مسواک زدن ...
همه چیز عالی بود هر دوتامون بخاطر هم از همه چیزمون میگذشتیم و فقط به فکر طرف مقابل بودیم .
حتی بقیه خانواده به ما میگفتن ما عاشق همیم .
تا یک سال پیش ، خواهر کوچیکم با همه خانوادم قهر کرد و بعدش تو همون روزا بی خود و بی جهت به من گیر داد و یه دعوای بزرگ با من کرد که نظیرشو کسی ندیده بود و ما قهر کردیم بعد از چند ماه بخشیدمش . بدون اینکه بیاد و ازم عذر خواهی کنه . بدون اینکه قبول کنه که چه اشتباهی کرده .
دیروز بازم بی جهت شروع کرد به دعوا کردن با من ، و اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد.
دیگه برام هیچ کسی و هیچ چیزی در این دنیا ارزش نداره . سعی میکنم فقط راه خودم رو برم بدون در نظر گرفتن دیگران، حالا این دیگران همه ادمای دنیای منن حتی خانوادم .
من بدذات و کینه ای نیستم نه، اما دیگه نمی تونم ساده لوح باشم .