ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
به عنوان همخونه خوب بود تو دوستی هم متعادله . من و اون و زه و عط رفتیم درکه و من اون روز اصلا حرفی نزدم بیشتر به این دلیل که دوستم چسبیده بود به زه و من برای حرف زدن باید خیلی تلاش میکردم . یه جورایی حس کردم که دوستم با زه از بین رفته و با اینکه خیلی بهش علاقه دارم اما چون باهاش رابطه ندارم این دوستی از بین رفته .
اما اینطور نبود من یادم رفت که باید توی رابطه هام تلاش داشته باشم و بخوام که صحبت کنم تا بقیه هم به من توجه کنن . اون لحضات فقط میگفتم باید به من نگاه کنن تا من یه حرفی بزنم . من در اشتباه بودم . ادم برای همه چیز باید تلاش کنه حتی برای اینکه بین جمع دوستاش باشه .
جمعه 9 ابان هم رفتیم درکه این دفه جمع خیلی بزرگ تر بود و با سه نفر برای اولین بار تو یه جمع بودم . اما این دفه تا اخرش سعی کردم که اجتماعی رفتار کنم و تو جمع باشم .
من خیلی از دوستم تعریف میکردم یکی از دلیلاش این بود که میدونستم اون دوست داره ازش تعریف بشه و دلیل دیگه ش هم برای این بود که یه حرفی زده باشم . یه ذره از این موضوع ناراحتم ، اما شاید بعدا دیدگاهم عوض بشه. اما دوستم اصلا از من تعریف نکرد و کاملا عکسش بود . من حتما حتما باید راجب این موضوع حرف بزنم تا دیگه تکرارش نکنه