ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ساعت 5صبح رسیدم مترو سوار شدم میدون امام حسین پیاده شدم و رسیدم به دانشگاه سابقم یه گشت کوچیک زدم تو ساختمون جدید دانشگاه با حراست حرف زدم مدرک کارشناسی مو گرفتم با خانم رحیمی و فاطی غلام رضایی هم حرف زدم و دوباره مترو بعدشم ون دانشگاه سوار شدم رفتم دانشگاه خیلی خسته بودم خواستم کارمو بزار برا فردا اما مسئول گفت تنها امروز وقت دارم . مدرکام ناقص بودن رفتم کافی نت نزدیک دانشگاه و از اونجایی که کارت خوانش قطع شد و بقیه مغازه ها هم همینطور...خلاصه رفتم یه پیتزایی نزدیک کافی نت بش گفتم کارتو بکش اونم گفت قطعه بعدش خودش اون مبلغی رو که خواستم بهم دادو گفت بعدا برشگردونم .خوشحالم که هنوز انسانیت زنده ست و اعتماد وجود داره .
هر چند من یادم رفتم پولو اون روز برگردونم و سه روزبعدش رفتم و اون اقاه نبود و من به دوتا از همکاراش گفتم که پولو بش بدن و از طرف من کلی تشکر کنن
نصیحت مکیه و قینا رو نادیده گرفتم و به یه نفر گوش کردم و 12 واحد برداشتم ، یه کلاسو که شرکت کردم به غلط کردن افتادم متاسفانه حذف و اضافه هم تمام شده بود . به خانم عسکری گفتم من میخوام یه درسو حذف کنم اونم گفت نمیشه منم گفت راه نداره گفت نه از اتاقش رفتم بیرون
رفتم انتشارات یه کپی داشتم انجام دادم یادم افتاد یه حذف اضطراری هم تو سایت بود گفتم بزار اینم امتحان کنم دوباره برگشتم تو اتاق خانم عسکری و گفتم حذف اضطراری میخوام انجام بدم این دفه تو چند جمله اهمیت حذفمو بهش گفتم و اونم سریع برام انجام داد . پی بردم که چقدر شیوه بیان مهمه .
اومدم تهران ، می خواستم با اون دوستم که تهران خونه گرفته بود هم خونه شم اما اون مشتاق نبود من هم توکل کردم به خدا و گفتم برای همخونه شدن با اون اصرار نمیکنم ، به هر دلیلی اگه دوستم نخواد هم خونه بگیره ، من نباید خودمو چتر کنم . هر چند ته دلم از این موضوع ناراح بودم و دوست داشتم تکلیف خونه گرفتنم زود مشخص شه .
شیوه زندگیم با مسکنم تغییر میکرد و تغییر هم کرد، دوستم یه لیست بلند از اسم خوابگاهها برای من تهیه کرد و من صبح زود بیدار شدم به خیلی از شماره های لیست تماس گرفتم یه خوابگاه بود تو نجات الهی 270 پیش 270 اجاره میشه گفت خوابگاه مجهزی بود اما اجارش برای من زیاد بود
رفتم یه خوابگاه دیگه تو جمهوری ببینم نرسیده به خوابگاه یه خوابگاه دیگه سر راهم بود رفتم و اونو هم دیدم یه نگاه مختصر انداختم و زدم بیرون ، رفتم به خوابگاهی که مد نظرم بود ، اتاق بچه های دکترا طبقه سوم بود و این برام سخت بود.
استخاره گرفتم و خوب اومد که برم اون خوابگاهی که سر راهم رفته بودم ، منم همین کارو کردم ، الان نزدیکه 7 روزه که اینجام ، بچه های خوبی داره و منهای اینکه کمد ندارم و تختم بالاست مشکل خاص دیگه ای ندارم و راضیم . خدا هم کمک کنه که شرایط خوب بمونه .