ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دور همی به ساناز خدیج و عزیزه گفتم که باید شب با بقیه بچه ها صحبت کنیم و بشون بگیم که برا درس خوندن رعایت کنن ، خلاصه شب شد و خدیج رفت توی فاز درس خوندن و بچه ها هم مثل همیشه حرف زدند و خدیج تنها بشون گفت که بچه ها آروم باشید و اونها هم بهش گفتن تو خودت برو تو اتاق تاریکه درس بخون
یک ساعتی گذشت بچه ها داشتن دور همی چایی می خوردن و منم فک کردم که بهترین تایم برای صحبت کردن با بچه هاست و شروع کردم و راجب تمام مسائل حرف زدم وسط حرفای من خدیج هم صحبت کردم یه جمله هم عزیزه گفت اما این ساناز یه جمله هم نگفت.
میشه گفت تصمیم نهایی این شد که تو اتاق بزرگه قراره درس بخونیم و یه ساعتی هم بچه ها دور همی بگیرن و حرف بزنن.
البته باید ببینیم که چی میشه آیا واقعا رعایت می کنن.