امروز من
امروز من

امروز من

رعنا داره مرتب میکنه

از وقتی که خوابگاهمو عوض کردم و اومدم خوابگاه جدید نشد یه بار ببینم اتاق مرتبه چون وسایل رعنا خیلی زیادن و اون هیچوقت وسایلشو منظم نمیزاره اما امروز داره مرتب میکنه و وسایلشو جمع و جور میکنه که بفرسته خونه اقوامشون . رعنا داشت وسایلشو میچید که یه کوله پشتی لپتاپ به قول خودش کهنه رو انداخت دور و من چشمم همش به کوله پشتیه بود میخواستم بش بگم بدش به من اما روم نشد چون باش صمیمی نیستم . همش داشتم  به کوله فکر میکردم که با خودم گفتم چرا من باید این طور باشم خودم میرم و یه کوله عالی برای لپتاپم میخرم و ازش بهترین استفاده رو میکنم. میخوام از این به بعد به هرچی که نیاز داشتم فک کنم  و کار کنم و پول در بیارم و اونو بخرم. میخوام از این به بعد انقد خودمو اذیت  نکنم و چیزایی که دوست دارمو بخرم اخه جدیدا یادم میره چی رو دوس دارم و چی  دوست  ندارم از بس که از دوست داشتنام گذشتم. خدیج جونم فردا صبح میرسه خوابگاه الان نزدیک یک ماهه که ندیدمش بد جور دلتنگشم.