امروز من
امروز من

امروز من

تغیر دکور اتاق

با زحمت فراون و بعد از هزار مرتبه گفتن شوهر سرپرست اومد و یخچال اتاق رو عوض کرد. نمای اتاق خیلی خوب شد هر کس که می اومد کلی تعریف میکرد که چقد اتاقتون بزرگ شده. ساناز خانم وقتی اومد کلی کف بر شد و بعدش بهش گفتم که مسواکش تو جابجایی یخچال افتاد رو زمین و انداختنش خلاصه یه اصفهانی خسیس با شندین این حرف  داغون شد . نشست با داد و بیداد منم هیچی بهش نگفتم سحر تو اتاق بود و شکه شده بود من چقد آروم رفتار کردم ازم دلیل آروم بودنمو جویا شد منم بش گفتم که مال باخته بود و ... باید باش خوب رفتار کرد بعد از گذشت زمان حالشو گرفت . کوثر تو حیاط داشت موکت جدید برای قسمت زیر یخچال رو می شست منم رفتم کمکش اونجا گفتم که بیا بقیقه موکتا رو بشوریم و اون موافقت کرد به بقیه بچه ها هم گفتم همه موافق بودن ساناز خانمم قبلا بش گفته بودم و اونم موافق بود. ساناز رفته بود پیش عزیزه منم رفتم بش بگم که بیا کیفتو بردار که نگی من جابجاش کردم . تازه داشتم دلیلشو بش میگفتم که پرید تو حرفم و شروع کردن به چرت و پرت گفتن و اینکه کی تز فرش شستم داده لابد کار سحر بود و... منم دیگه کارد بم میزدن خونم در نمی اومد بش گفتم که این چرتا چیه می گی خوبه خودتم با فرش شستن موافق بودی اونم گفت من یه اشتباهی کردم یه غلطی خوردم منم بش گفتم که اومدم بت بگم که بیا کیفتو بردار که بعد نگی کی بی اجازه من کیفمو برداشته و گرنه میدونم تو زیرکار در رویی تو ....

بعدشم اومدم پایین و الان تو سالن مطالعه هستم خیلی هم عصباینم البته با نوشتن اعصابم آروم گرفت و الان به یه نتیجه های خوبی رسیدم 

1- اگه ساناز بخواد کلاس زبان رو کنسل کنه و نیاد نه تنها به ضررم نیست بلکه به نفعم هم هست  . تعداد هر چی کمتر یادگیری بهتر تر .... تازه پول کلاس هم همونه 

2- بهتره که غرورم رو حفظ کنم و باهاش حرف نزنم اینطوری به نفعم هم هست کمتر حرف میزنم و بیشتر وقت مطالعه دارم.

3- کمتر بهم انرژی منفی میده 

4- بخاطر ندیدنش بیشتر از سالن مطالعه استفاده میکنم