امروز من
امروز من

امروز من

خواستگاری

بعد از دو سال تو گوشش خوندن که اول برو با بابام حرف بزن تازه خودت حرف بزن نه هیچ واسطه ای

خواهرم  عصر سر کار بهم زنگ زد و گفت که دایی بزرگه اومده و با مامان و داداش حرف زده که میخوایم بیایم خواستگاری با پدر صحبت کنید که اجازه بده

داداشم سر کار بهم زنگ زد و شد آنچه نباید میشد

فردا بهم زنگ زد و هر چقد اصرار کردم که قط کن بعداباهات حر ف میزنم اونم راضی نشد منم گفتم یادت باشه خودت خواستی و چشمامو بستمو هر چی خواستم گفتم بهش خودش گفت بگو  

بعدش قط کردیم و یک ساعت دیگه باهاش حرف زدم و خیلی خوب حرف زدیم و اون تعجب کرد که من چطور آروم شدم ... شبش زنگ زد و با مامانم حرف زد فرداشم با بابام و همه چیز خوب پیش رفت...

و تازه متوجه شد که باید به حرفای من توجه کنه