ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بعد از دو سال تو گوشش خوندن که اول برو با بابام حرف بزن تازه خودت حرف بزن نه هیچ واسطه ای
خواهرم عصر سر کار بهم زنگ زد و گفت که دایی بزرگه اومده و با مامان و داداش حرف زده که میخوایم بیایم خواستگاری با پدر صحبت کنید که اجازه بده
داداشم سر کار بهم زنگ زد و شد آنچه نباید میشد
فردا بهم زنگ زد و هر چقد اصرار کردم که قط کن بعداباهات حر ف میزنم اونم راضی نشد منم گفتم یادت باشه خودت خواستی و چشمامو بستمو هر چی خواستم گفتم بهش خودش گفت بگو
بعدش قط کردیم و یک ساعت دیگه باهاش حرف زدم و خیلی خوب حرف زدیم و اون تعجب کرد که من چطور آروم شدم ... شبش زنگ زد و با مامانم حرف زد فرداشم با بابام و همه چیز خوب پیش رفت...
و تازه متوجه شد که باید به حرفای من توجه کنه