امروز من
امروز من

امروز من

جابجایی اتاقم

یه زمانی 19 سالم بود، ترم 3 بودم . یکی به اسم فاطی خیلی منو دوست داشت ، واسه همین مدام باهام دعوا داشت از اینکه میدید من با کسای دیگه درد دل میکنم و باشون حرف میزنم ناراحت میشد ودر برابرش  اونقدر منو ناراحت میکرد که تصمیم گرفتم اتاق و سوئیتمو عوض کنم . همه کاراها رو کرده بودم حتی با ینفر هم هماهنگ کردم که جابجا شیم. اما نهایتا در روز آخر این اتفاق نیفتاد . تازه یادم اومد که چقد اون چندین ماه مشکل داشتم و گریه میکردم و حتی تو حموم انقد فکر داشتم که یادم میرفت اومدم حموم .مینشستمو فکر میکردم.  زمان که میگذشت از سردی هوا میفهمیدم که بببببله چقدر از زمان عمر قشنگ 19  سالگیمو دارم توی ناراحتی سپری میکنم.

اینکه دیگه داشتم علی رغم میل باطنیم جابجا میشدم فوق العاده منو میرنجوند اما تصمیمی بود که گرفته بودم و بهش پایبند بودم تا اینکه فاطی از تصمیمم با خبر شد و اومد بهم گفت که :"نرو" . گفت اگه برم بدتر میشه باید بمونم. منم خوشحال بودم که میتونستم پیش بهترین دوست و دوستام بمونم . من موندم و ترم آخرم  رو بهتر از تمام ترمای قبلم گذروندم.

امروز من در 25 سالمه و در آستانه 26 سالگیم . امروز اتفاق 6  7  سال پیش به یه شکل دیگه و با آدمای دیگه و در یه جای دیگه تکرار شد. زندگی ما مدام در حال تکرار با همون حوادث با کمی تغییر در جزئیات و با آدمایی متفاوت و باز این منم که غمگینم این منم که درام فکر میکنم چطور آدم انقد گربه صفت میتونه باشه و چشمشو ببنده و هر چی از دهنش درمیاد رو بزنه . باز این منم که تو همون شرایطم . پس بهتره که من خودمو اذیت نکنم و مثل یه آماتور رفتار نکنم.