ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
انقدر ذهنم درگیر بود که نفهمیدم دیگران چقدر دارن برای زندگیم نقشه میشکشن . جرو بحثای اتاق تمام ذهنمو به خودش معطوف کرده بود. و من زندگی مهمترمو فراموش کردم. یادم رفت که این بازی هم اتاقیام تموم میشه ، و زندگی حقیقیم برام میمونه.
نمیدونم که چرا اینطوری شد. اما حتی اگه من حواسم بود. باز فایده نداشت. یه کارایی هست که فقط دست خداست اگه اون بخواد اتفاق می افته و اگه نخواد نمی شه.
من دلم از آدما نشکست . آدما وسیلن برام عجیبه که خدا چرا تنهام گذاشت.
شاید چون به قرانش قسم خوردم اما من قسمم کاملا به حق بوده و فقط برای از بین بردن سوتفاهما بوده تا شیطان بیش از این موجب تفرقه نشه ...
خیلی با خودم کلنجار میرم اما باز نمیفهمم که چرا این اتفاق پیش اومد. نباید اینطور میشد. اعتقادامو از دست دادم مثل یه درخت بی ریشه شدم با هر نسیمی میلرزم ، اعتقادم همه چیزم بود. از بچه گی از خدا خواستم . حتی اگه تو بزرگسالی گناهکار باشم اما این دعای منو تو بچگی بود. هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر سست میشم .
من فقط خدا رو دارم