ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دیروز صبح رفتم ترمینال و وسایلی که برام گرفتن اعم از عینکم که بیش از یک ماه نداشتم چون در عقد ع و ف جاگذاشته بودم رو گرفتم و لباس عاطفه رو هم براشون ارسال کردم. الان داشتم با عاطی در تلگرام میچتدیم که گفت همه میگن که خیلی قشنگه و بهش خیلی میاد و این خودش بهترین حرفیه که میتونستم بشوم تا خستگی رفتن و گرفتن لباس از تنم بیاد بیرون.
دیشب با زبون روزه بعد از کار رفتم لباس عوض کردم و رفتم مترو مولوی اونجا بالای پله های خروج خدیج ر و دیدم که داشت شماره منو میگرفت منم ناخودآگاه صدا زدم خدیج و اون منو دید واقعا تازه عروس زیبایی شب با هم بودیم برام مرغ درست کرد و تا ساعت سه بیدار موندکه به من افطاری بده خدارو شگر نیازی به روزه گرفتن نداشتم ظهر سه تایی با سیروس ناهار خوردیم و من حرکت کردم برای اومدن به کار .