امروز من
امروز من

امروز من

13 اسفند 95

امروز 27 سالم شد... صبح تو خونه مریم بیدار شدم ، مریم و حسین رو بوسیدم و شروع کردن به رسیدگی به خودم پنکک ، ریمل و رژ لب زدم ، در حد خیلی ملایم چون 9 روز از مرگ ننه میگذره و من خیلی براش ناراحتم اما امروز روز تولدمه ، روزیه که مال منه و من باید به خودم توجه کنم ، با حسین سر خیابون خونه مریم تاکسی دربس کردیم و رفتیم خونه دایی ، همه حضور داشتن همه دایی ها و خاله م ... رفتم به عاطی گفتم که میخوای بهم چی بگی ، اونم گفت ارایش کردی ، لباسات نو کردی و .. دیدم داره مسیره و اشتباه میره بهش گفتم که نه بابا تولدمه ... بغلم کرد بوسیدم و بهم تبریک گفت

 ناهار خوردیم 

رفتیم سر خاک 

سنگ قبر ننه رو گذاشتن یه سنگ سفید با نوشته های طلایی بود 

با کلی تاخیر برگشتیم یاسوج 

عبد یه بحث حسابی کرد مریم و حسین نزاشتن اون شب به من حرف بزنه