ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بالاخره بعد از ده ماهی برگشتم به خانه خاطراتم
بهترین اتفاقا برام افتاد
باردار شدم و در یه روز زیبای برفی به شیراز رفتم و در بیمارستان شوشتری زیر نظر دکتر شیبانی پسرم رو از خدا هدیه گرفتم، وقتی صدای مهدیارم رو در حالت بی هوشی شنیدم قشنگترین لبخند دنیا به لبم اومد ، لبخندی دلنشین و مهربانانه که متفاوت با همه ی لبخندای زندگیم بود اون لبخندی بود از در اوغوش کشیدن هدیه معصوم خدا به من ، لبخندی پر از رضایت از زندگی زیبام
شکرت خدای مهربونم که بهترین و زیباترین و معصوم ترین نعمتت رو به من دادی اونم در لحضاتی که بی صبرانه انتظارشو میکشیدم