امروز من
امروز من

امروز من

رفتن به جشن ها

امشب رفتم عقد خاله بابایی ، قرارشد خاله ندات بیاد پیشت با مامانا با هم شبو بگذرونید 

،اما نیومد و تو کل شبو گریه کردی . 

من که فکرشم نمیکردم اینطور بشه کلی بزن برقص کردم . برگشتن به خاله مریم گفتم بریم گفت صبر کنیم. بعدشم دایی حسین تو ماشین گفت با کاروان بریم. من نتونستم خواستمو بهشون تحمیل کنم . 

تا زنگ زدم مامانا همین که برداشت فقط صدای جیغ تو می اومد ، منو ببخش نی نی کوچولوم