امروز من
امروز من

امروز من

لبخند رادین

امشب بابایی سر کاره 

منو تو تنها بودیم که بابا بزرگ از یاسوج به عشق تو اومد ماهشهر 

من چمپلو کردم و تو مثل همسشه کمر و با دستای کوچولوت گرفتی و همینطور که من چگپلو کنان جلو میرفتم تو تاتی میکردی ،یهو خم شدی و صورتتو اوردی نزدیک صورت من و خندیدی ،خدا میدونه دلم غش کرد برای لبای شیرین خندونت و اون چشمات که پر از برق خنده بود. سه بار دیگه هم همینکارو کردی 

اوووووف مامان عاشقته