ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ولی اول و اخر هر ماجرای خود شخص مقصر است
و سادگی شخصی هر انسانی که موجب ضرر خود شخص میشه
حالا یا فرد سادگیشو میپذیره و خودشو و رفتارشو اصلاح میکنه
یا به دنبال مقصر در بیرون هست
من خودم رو در جریان فاطمه مقصر میدونم هرچند خانواده ام هیچگونه جانب داری از من نکردن و منو اگاه نکردن تا من در اشتباه افتادم من هم ۲۱ سالم بود و چون خانواده در اون زمان موافق بودن فکر میکردم کار درستو میکنم
اما بعدش به اشتباه خودم پی بردم
و همچنان خوشحالم که فهمیدم و تکرارش نکردم
سال ۹۲ تو خونه مریم مریم منو نابود کرد انقدر بهم حرف زد و گفت تو مقصری اما بعد متوجه شدم و دیگه اشتباهمو تکرار نکردم
اشتباه بار اول من عدم اگاهی خودم ، سادگی بیش از حد که خود فاطمه بیش از ده بار بهم گفت محبوبه تو خیلی ساده ای، اما من نفهمیدم که چطور ساده ام ، فکر میکردم چون درس تون بودم نفر ۲ کنکور بودم المپیادی بودم پس عاقلم و تصمیماتم درسته
چند سال بعد اگاه شدم ،
تا یه جایی خانواده مقصر سادگیم بودن ، امااز یه جایی دیگه حساب ادم از خانواده حساب جداست....
بعدش سنم، تجاربم، شکستام، دیدن ادما و اطرافیانم، کتاب خوندن و .. همه دلایلین که دیگه نتونم بگم خانواده مقصرن
از یه جایی به بعد فقط خود ادم مقصر زندگیشه
حرف تو رو تو حاضر جواب بودن قبول دارم اصوالا ارثی هست و به تربیت بستگی داره
اما حاضر جوابی هم دلیل نیست که طرف درست تصمیم بگیره
تصمیم گرفتن راجب زندگی خود ادمهمش به خودشناسی و اگاهی بستگی داره
من خودم ادم حاضر جوابی نیستم
یه روزایی به خودم زیاد ستم کردم
اما از یه جایی هم گوش خودمو پیچوندم گفتم دیگه بدخواه خودم نباشم
خداروشکر الان زندگی خودمو دارم و راضیم
چون هنر راضی نگه داشتن خودمو بلدم
نیاز نیست همه چیز داشته باشم تا از زندگیم راضی باشم ، منتهی یاد گرفتم از داشته هام لذت ببرم و توقع و ارزو های تخیلی نداشته باشم(ارزوی تخیلی : تو بگو خرید یه مانتو، وقتی بش نیازی ندارم )
الان اکثریت اطرافیانم دوستان فامیلم و ... به من حسودی میکنن
پس چطور منکه حاضر جواب نبودم الان خونه زندگی ای دارم ، شوهری دارم که تولدم هر طور شده برام کیک میخره ، بهم محبت میکنه باورت نمیشه اونروز ده کیلو گردو برام خرید با خودم گفتم کاش عاطی هم یکیو داشته باشه که براش ده کیلو گردو بخره
عاطی با زبون مادریم که الان بچه م تو شکمم داره جون میگیره و تکون میخوره ، من مسعود و دوست داشتم و البته دوس داشتم نمیگم هیچ هیچ تو بگو دو درصد دوسش داشتم اما وقتی منو خواست بهش زمان دادم و پای احساس اون موندم حتی تا روز عقدمون اونقدار دوسش نداشتم و هیچوقت دعا نکردم بهش برسم و بارها از خدا خواستم که اگه قسمتم نیست هر طور شده حتی ازمایش دی ان ای ام بد بشه اما بهونه ای باشه بهش نه بگم
میخوام بگم تا عقد هم اونقدرا دوسش نداشتم ، اما یاد گرفتم ، از مادرم یاد نگرفتم ، مادر چی بلد بود که یاد بده، اما به قول لقمان ادب از که اموختی از بی ادبان
فهمیدم همونطور که پدرم کاری برا مادرم نکرد نه وسیله خونه ، نه طلا ، نه خورد و خوراک و ...
پس من عاشق مردی شدم که برام ارامش محیا کرد از هر نوعیش احساسی ، حمایتی ، مالی
من تو ازدواجم دنبال رویا بافی نرفتم ، به احساساتم اهمیتی نذاشتم ، فک نکن چون حرفشو نزدم براگ پیش نیومد ... اما من به دنبال زندگی بودم پس بهش رسیدم
فکر میکنی اسون بود وقتی مریم بر و بر تو چشمام زل میزد و حرفای وقیحانه میزد که دل منو نسبت ازدواج به مسعود سیاه کنه با تمام وجود نارحت میشدم و حتی گاهی میگفتم که چرا مجبور شدم مسعود رو انتخاب کنم
بماند از حرافایی که مثلا برادرم بهم تلفنی زد هنوز حرفاش تو گوشمه و دلم میشکنه وقتی یادش می افتم
اما باز کوتاه نیومدم باز تلاشمو کردم و با خودم گفتم محبوبه دیگه ۲۱ سالت نیست بگی خانوادم مقصرن دیگه نمیتونی بگی مامانم مقصره که مدام بهم میگه از مسعود بگذر
اگه من دنبال مقصر کردن بودم به مسعود یه نه میگفتم اونهمه فحش و حقارتو تحمل نمبکردم اونوقت هیچ کسی نبود که مقصرای بیشتری از من داشته باشه ،
تو میدونی مامان زنگ زد تهران منو اق کرد گفت به مسعود نه بگو ، اما من یبار هم به روش نیاوردم ، اگه اونروز من به حرف مامانم بودم که امروزمو نداشتم
خودت بهم بگو اگه من دوسال پیش با مسعود عروسی نمیکردم الان جز یه دختر ۳۰ ساله تو خونه چیز دیگه ای بودم؟؟؟
خدا میدونه من پای عشق و عاشقی ننشستم و تلاشم فقط برای رسیدن به زندگی بود که یه نفر بخاطر من فقط و فقط بخاطر من کیک تولد بخره
من امروز خودمو شیفته و عاشق شوهرم میدونم و بهش افتخار میکنم
عشق یعنی اینکه وقتی پدرت مادرت برادرت خواهرت هیچکدوم نمیدونن تو چه حالی داری یه نفر هست که ازت میپرسه خوبی ؟