امروز من
امروز من

امروز من

دوران عقد

مرداد ماه
از سوم مرداد مسعود اومد خونه خیلی جاها رفتیم
با مامان بابا رفتیم دهنو و برای اولین بار با همدیگر تو اب کم رود اگه بشه در اب نیم سانتی گفت شنا کردن گفت کرال پشت رفتیم

برای اولین بار باهم رفتیم به روستای اب و اجدادیمون
مسیر کمی طولانی بود اما خسته کننده نبود بابا و خواهرم تمام طول مسیر رو حرف زدن و من گوشام از بلندی صداشون کر شده بود
یک شبم با هپخواهرامون رفتیم چشمه نباتی که تازه افتتاح شده بود اما ننشتیم و رفتیم باغ بهشت ابشار
اینها رو هم برای اوین بار تجربه کردیم

بعد مسعود برگشت و من دوباره به بهانه وام ازدواج رفتم خونا مسعود اینا و اونجا هم اکثر روزها تو خونه بودیم
و یکی دوبار به دیدار ننه عزیزمون رفتیم
دفه اخر مسعود گفت که دلش بد جور گرفته
متوجه نشدم دقیقه از چی دلش گرفت
از غربت قبرستان از اینکه همه میمیریم و در انتها خوابگاهمون یک تکه زمین یک متر در دو متر است یا از نبود ننه در کنار ما

رفتیم خونه خاله و برای اولین بار بعد از عقدمون در کنار هم در اتاق وسط خانه با هم نماز خوندیم
موقع برگشت بارونی بسیار زیبا تو جاده میزد و سعی کردم حتی یکه لحظه اون زیبایی رو از دست ندم ک سعی کردم چشام همش به جاده و کوه دخترایی باشه که زیر بارون قشنگ تابستان سیراب میشدن

Voice 001