امروز من
امروز من

امروز من

بدنبال پنیر

صبح مسعود از سر کار اومد و خوابیده بود 

منم نون و پنیر رو در اوردم تو اشپزخونه دادم دست رادین ، برگشتم دیدم پنیر نیست ، ۳ ساعت همه جا رو گشتم ، مسعود الان بیدار شد و اشپزخونه رو گشت زیر مبلا رو اتاق خوابا رو زیر پتو ها و .... و گفت اصلا مطمنی پنیری وجود داشته ؟ منم گفتم :دیگه شک دارم ...، یکدفعه در فریزر رو باز کرد و  پنیر رو دیدیم ، فسقل خان چه ماجراهایی برای ما میسازه