امروز من

هول و ولا و سفر

امروز روز اخر کاریم بود 

ساعت ۹ شب ، متوجه شدم که باید بردا هلک تلک بریم یاسوج ... اصلا توان ندارم ، تازه به یک آرامشی رسیده بودم ، تی وی رو روشن کردن زدم جم سریز بعد از خیلی وقتا جسته گریخته چندتا فیلم آبکی دیدم ، 

واااای همین ثانیه یادم افتاد بگم همسایه ابرو هامو برداره یه دوش بگیرم کمی به خودم برسم ، متنفرم از برنامه ی یهویی ... حالا هم از فشار شدید خوابم نمیبره سرم درد میکنه ، و حتی شنیدن صوتی کتاب در جنگل های سیبری خواب رو به چشمام هدیه نمیکنه چون ذهنم بد جور درگیره