امروز من

همسایه جدید و سوختن شلوار نو ام

عنوان و نوشتم یاد داستان کباب غاز جلال آل احمد افتادم. تو داستان نقش اول از فامیلش بنام  مصطفی کمک میخواد تا بتونه غاز مهمونی برای ۲ دسته از مهمانهاش نگه داره ، مصطفی در اول کار به خوبی از عهده مدیریت مهمان ها بر میاد اما در آخر خودش به میزبان میگه غاز رو بیار تا بخوریم و شد آنچه نباید میشد ...

همسایه جدید اومد تو اتو کردن شلوار کمکم کنه منم اصرار و صد اصرار که نمیخوام ول کن نبود تا بالاخره شلوار نومو سوزوند . 




پاراگراف اولو همون شب و در اوج ناراحتی نوشته ام ، اما به دلایلی نشد منتشرش کنم . اما امشب مجددا تا اومدم یه متن جدید بنویسم . دیدم ناقصه کاملش کردم . 

اما یک نکته خوب 

...تا یکی هفته هی شلواره  رو که میدیم ناراحت میشدم اما الان برام عادیه ... و حتی از ذهنم پاک شده 



یکجا خونده بودم اگه مسِله ای ناراحتت کرد بشین فکر کن آیا ۵ سال دیگه هم اون مسِله ناراحتت میکنه اگه نه پس رهاش کن 


همون شب تا حد ممکن همین کارو کردم .