ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
عنوان و نوشتم یاد داستان کباب غاز جلال آل احمد افتادم. تو داستان نقش اول از فامیلش بنام مصطفی کمک میخواد تا بتونه غاز مهمونی برای ۲ دسته از مهمانهاش نگه داره ، مصطفی در اول کار به خوبی از عهده مدیریت مهمان ها بر میاد اما در آخر خودش به میزبان میگه غاز رو بیار تا بخوریم و شد آنچه نباید میشد ...
همسایه جدید اومد تو اتو کردن شلوار کمکم کنه منم اصرار و صد اصرار که نمیخوام ول کن نبود تا بالاخره شلوار نومو سوزوند .
پاراگراف اولو همون شب و در اوج ناراحتی نوشته ام ، اما به دلایلی نشد منتشرش کنم . اما امشب مجددا تا اومدم یه متن جدید بنویسم . دیدم ناقصه کاملش کردم .
اما یک نکته خوب
...تا یکی هفته هی شلواره رو که میدیم ناراحت میشدم اما الان برام عادیه ... و حتی از ذهنم پاک شده
یکجا خونده بودم اگه مسِله ای ناراحتت کرد بشین فکر کن آیا ۵ سال دیگه هم اون مسِله ناراحتت میکنه اگه نه پس رهاش کن
همون شب تا حد ممکن همین کارو کردم .