امروز من
امروز من

امروز من

بدنبال پنیر

صبح مسعود از سر کار اومد و خوابیده بود 

منم نون و پنیر رو در اوردم تو اشپزخونه دادم دست رادین ، برگشتم دیدم پنیر نیست ، ۳ ساعت همه جا رو گشتم ، مسعود الان بیدار شد و اشپزخونه رو گشت زیر مبلا رو اتاق خوابا رو زیر پتو ها و .... و گفت اصلا مطمنی پنیری وجود داشته ؟ منم گفتم :دیگه شک دارم ...، یکدفعه در فریزر رو باز کرد و  پنیر رو دیدیم ، فسقل خان چه ماجراهایی برای ما میسازه

شبای تنهایی من و رادین

دیشب و امشب باباش سر کاره و ما دو تا تنهاییم 

بردمش تو حیاط ، خودش در و باز کرد رفت تو کوچه ، ۳ ساعت بدون اینکه یک لحظه بشینم دنبالش دویدم 

در ورودی

۳۱ فروردین  ۰۰ 

رادین آقا در وردی خونه رو باز کرد و بعد برگشت و منو باباشو نگاه کرد و دست زد ، یعنی تشویقم کنین ، من که قند  تو دلم آب شده بود به باباش گفتم تشویقش نکن وگرنه فکر میکنه کار خوبیه و تکرارش میکنه   



شبش بالشت گذاشتم رو پام تا لالایش کنم ، باباش شروع کرد به لالایی خوندن ، رادین بالشتو برداشت از رو پای من و گذاشت رو پای باباش ، یعنی اون لالایش کنه 


قابلیتای جدیدشو رو نمایی میکنه