ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
صبح مسعود از سر کار اومد و خوابیده بود
منم نون و پنیر رو در اوردم تو اشپزخونه دادم دست رادین ، برگشتم دیدم پنیر نیست ، ۳ ساعت همه جا رو گشتم ، مسعود الان بیدار شد و اشپزخونه رو گشت زیر مبلا رو اتاق خوابا رو زیر پتو ها و .... و گفت اصلا مطمنی پنیری وجود داشته ؟ منم گفتم :دیگه شک دارم ...، یکدفعه در فریزر رو باز کرد و پنیر رو دیدیم ، فسقل خان چه ماجراهایی برای ما میسازه
دیشب و امشب باباش سر کاره و ما دو تا تنهاییم
بردمش تو حیاط ، خودش در و باز کرد رفت تو کوچه ، ۳ ساعت بدون اینکه یک لحظه بشینم دنبالش دویدم
۳۱ فروردین ۰۰
رادین آقا در وردی خونه رو باز کرد و بعد برگشت و منو باباشو نگاه کرد و دست زد ، یعنی تشویقم کنین ، من که قند تو دلم آب شده بود به باباش گفتم تشویقش نکن وگرنه فکر میکنه کار خوبیه و تکرارش میکنه
شبش بالشت گذاشتم رو پام تا لالایش کنم ، باباش شروع کرد به لالایی خوندن ، رادین بالشتو برداشت از رو پای من و گذاشت رو پای باباش ، یعنی اون لالایش کنه
قابلیتای جدیدشو رو نمایی میکنه