-
کتکش زدم
چهارشنبه 11 تیرماه سال 1399 00:19
امشب خیلی سردرد داشتم و عصبی بودم رادین هم گریه میکرد . منم با دست زدم به رونش .. یکم گریه کرد اما خیلی کم . البته از قبل هم داشت گریه میکرد نمیدونم محکم زدمش یا نه . دردش گرفت یا نه . اما دست خودم درد گفت ... یعنی انقدری محکم بود که قرمز شده باشه؟ آخی مامانی امیدوارم متوجه ش نشده باشی ... انا خودم خیلی ناراحت شدم
-
چشم رادینم
یکشنبه 18 خردادماه سال 1399 14:24
دییردز ساعت ۸ تا ۹ بر اولین بار بردمت با کالسکه بیرون اولش خوشت نیومد اما خیلی سریع عادت کردی و خوشت اومد اما برگشتنی متوجه شدم دستت تو چشمته اومدم بالا دیدم خون مردگی تو چشم چپت داری
-
رفتن به جشن ها
شنبه 17 خردادماه سال 1399 02:24
امشب رفتم عقد خاله بابایی ، قرارشد خاله ندات بیاد پیشت با مامانا با هم شبو بگذرونید ،اما نیومد و تو کل شبو گریه کردی . من که فکرشم نمیکردم اینطور بشه کلی بزن برقص کردم . برگشتن به خاله مریم گفتم بریم گفت صبر کنیم. بعدشم دایی حسین تو ماشین گفت با کاروان بریم. من نتونستم خواستمو بهشون تحمیل کنم . تا زنگ زدم مامانا همین...
-
بَ بَ بَ
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 16:53
به تازگی شروع کردی به بَ بَ گفتن بابات با شنیدن بَ بَ های تو قند تو دلش آب میشه بابابزرگتم گفته آبروی دخترا رو بردی ،آخه بابا بزرگت فک میکنه بَ بَ ها بخاطر خودشه البته از دو ماه گیت هر از گاهی مَ مَ هم میگفتی الان کمی بیشتر میگی ،آخ که من چه ذوق نرگ میشم با سنیدن مَ مَ هات کی بیام اینجا بنوبسم که مامان گفتی
-
دستای رادینم
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 16:49
دیشب که مثل همیشه داشتی شیر میخوردی دستتو کشیدی روی سینه ام و سینمو چنگ میزدی یاد روزای اولت افتادم که خودم دستتو به لباسم اویز میکردم ماشالله فرزندم خدا حافظت باشه
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 اردیبهشتماه سال 1399 10:38
برای ثبت نام در اموزش پرورش باید ۳ نامه رو به سه مرکز میبرم یکیشون اداره بهداشت بود و من نامه رو درست نخوندم و و بجاش با یه دردسری رفتم ازمایشگاه ازاد حالا اونو قبول ندارن و باید از اول برم اداره بهداشت شاید بخاطر کرونا ترسیدم درست برگه رو بخونم شاید بخاطر بحث الکی که با مسعود قبل رفتن انجام دادم شاید بخاطر درگیر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1399 19:21
فردا دایی مسعود مهمونمون هست، خب برا پذیرایی میوه و چای کافیه و ژله میوه ای هم آماده کردم که اگه به راحتی از قالب در نیومد باشی می ذارم تو کاسه شام هم قرمه با پلو ماست ترشی بیلهر ،بندری سرسفره میذارم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 فروردینماه سال 1399 12:46
الان در همین لحظه دارم گهواره تو تکون میدم طرف راست گهوارت بودم تو هم نگاهم کردی و کم کم چشمات رفت رو هم ،بعد من رفتم طرف چپ گهوارت فک کردم خوابیدی یهو تو با تعجب چشاتو باز کردی و دنبال من گشتی ،همین که منو دیدی خیالت راحت شد و دوباره چشماتو بستی ، قربونت بشم که با من به ارامش میرسی
-
مش مو
سهشنبه 26 فروردینماه سال 1399 09:47
بعد از یک سال انتظار برای رنگ مو ،کرونا اومد و ارایشگاهها رو تعطیل کرد،من هم که شدیدا دوست داشتم رنگ بزارم رفتم به ارایشگاه فافی بال که متعلق به یکی از بستگان بود، اون هم با مواد ارزون گل باران موهامو دکلره اونم ۲ بار و در نهایت با رنگ البورا و جا دیگه رنگ کرد ، من هم در اون مدتی که داشت رو موها م کار میکرد بعضی...
-
شروع به کار
جمعه 22 فروردینماه سال 1399 17:26
الان نزدیک دو ماهه که کرونا تو مملکت ما هست ... و مشغول به کاری منو تحت الشعاع قرار داده ... اگه بدونم که این مهر میرم سر کار میتونیم برنامه ریزی بهتری برای جابجایی خونمون و ... داشته باشبم
-
گاز گرفتن
جمعه 22 فروردینماه سال 1399 17:24
رادین تا اواخر دوماهگیش وقتی شیر میخورد گاز می گرفت و من بارها اشک می ریختم و تحمل میکردم بعد دو ماه خوب شد اما ۱۴ فروردین براش یه پستانک اورتودنسی خریدیم اونو محکم می گرفت تو ذهن و اصلا پس نمی داد و همزمان با اون دوباره گاز گرفتن منو از سر گرفت . چند روزی هست پستانک رو بهش نمیدم بهتر شده ... فقط جای گاز قبلی اش درد...
-
اولین قدم های رادین
دوشنبه 18 فروردینماه سال 1399 03:35
۱۵ فروردین نشسته بودم رو زمین و به دیوار تکیه دادم تو رو، رو به خودم بغل کردم و تو شروع کردی به راه رفتن روی شکمم و تا بالای سینه ام راه رفتی فرداش روی مبل ۳ نفره سبز رنگدانه را رفتی فیلمشو عمه ات آزمون گرفته چند بار تو گهواره غلت خوردی و افتادی رو پهلو و فقط یکبار رفتی رو شکم ،شب بود بیدار شدم دیدم رو شکمی یه کوچولو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 فروردینماه سال 1399 02:09
امشب وقتی عمه ات میخواست پوشک کنه ماهان و با تمام توان کوچولوت تکون می دادی یعنی میخواستی جلوی پوشک شدن تو بگیری ده فروردین که اومدیم وقتی من رفتم حموم و تو از خواب بیدار شدی مثل ابر بهار گریه کردیو تا بهت رسیدم خودمو بخاطر اینکه
-
برای پسرم
دوشنبه 19 اسفندماه سال 1398 09:51
امروز صبح ساعت حول و حوش ساعت ۷.۵ جوری تو آغوش مامانت آروم گرفته بودی و با اون چشمای نازت نگاه ام میکردی که انگار آغوش من امن ترین جای دنیا برات بود برام بمون مهدیارم
-
سوره روم
دوشنبه 19 اسفندماه سال 1398 09:29
چند روز قبل از اینکه نتایج رو بزنن.. به نیت نتیجه ام قرآن روی گوشیمو باز کردم و یک سوره رو خوندم ... معنی آیات اول سوره به طور مختصر این بود که پیروزی نزدیک است ... همین منو خیلی خوشحال کرد ... و به راستی که همینطور بود
-
تولد ۳۰ سالگی
جمعه 16 اسفندماه سال 1398 20:05
شب تولدم مثل همیشه ندا لحظه بامداد پیام تبریک داد عزیزه مریم خدیج و حتی الهام هم در واتس تبریک گفتن مثل چند سال پیش ،عاطی از کتر برگشت و بخاطر ناهار با مامان بحث کرد نتیجه اش این شد من دیر تر به کیکم و عکسام برسم من از مریم لباس قرمز زیبایی گرفتم و تعدادی عکس و فیلم زدم تو رگ بعدشم که عاطی آروم شد دوتایی کیکی که از شب...
-
ازمون استخدامی اموزش پرورش ۹۸
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1398 19:40
بعد از یک سال انتظار و مطالعه با دوست خوبم ساناز و ساخت گروه دو نفره ی کارمندان دولتی اینده آخرای مهر ماه در کانال متوجه استخدامی شدم اموزش پرورش رشته منو میخواست اما نه در شهر محل سکونتم بلکه در شهر های هم جوار ، منم ناراحت شدم که من الان دارم بچه دار میشم گیریم که قبول شم چطور برم اون شهرا و بیام ، بچه مو چیکار کنم،...
-
تولد کودک دلبندم
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1398 19:22
بالاخره بعد از ده ماهی برگشتم به خانه خاطراتم بهترین اتفاقا برام افتاد باردار شدم و در یه روز زیبای برفی به شیراز رفتم و در بیمارستان شوشتری زیر نظر دکتر شیبانی پسرم رو از خدا هدیه گرفتم، وقتی صدای مهدیارم رو در حالت بی هوشی شنیدم قشنگترین لبخند دنیا به لبم اومد ، لبخندی دلنشین و مهربانانه که متفاوت با همه ی لبخندای...
-
خوندن
شنبه 24 فروردینماه سال 1398 06:41
مطالب اولیه م رو رو خوندم شازده کوچولو و مرگ باورها حتی دیگه اسم کتاب مرک گ باورها رو این سنم ۲۹ سالگی یه یاد نمیارم ... چقدر خوبه که این مطلب رو نوشتم که اللن بعد از ۷ سال ببینم و بخونم و به خورم در اون دوران برگردم فیلم و نکات آموزنده اللن که خوب میبینم از همون دوران بود که یاد گرفتم از فیلم و کتاب و حرفهای خوب یاد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 فروردینماه سال 1398 06:21
با مریم دوستم حرف زدم یه جمله گفت:" نمیتونیتی بیشتر هزینه کنی یش یه دکتر بهتر عمل کنی" که من تو فکر رفتم ... کاشکی بشه ترمیم کنم... حالا ترمیم چنده.... میتونم از عهدش بر بیام .... یهو یه فکر جرقه زد که وقتی امسال استخدام شم از حقوق خودم به راحتی میتونم هم بینیمو ترمیم کنم ... همه دندونامو ارتودنسی کنم خدایا...
-
برای خواهرم
پنجشنبه 15 فروردینماه سال 1398 19:17
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1397 03:33
امشب همسر جان با ارزاق شب عید اومد خونه نسبت به پارسال همه چیز کمتر شده بود رفت تو تخت و منم تو اشپزخونه کارای روز مره انجام میدادم صدام کرد و گفت که برم پیشش باهاش حرف بزنم و درباره اعتصابشون باهام حرف زد ... خدا همه همکاراشو پشت و پناه باشه امیدوارم هیچکسی ضربه نخوره ...
-
دندونم
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1397 02:28
سلام دکتر خسته نباشید خانم فروغی هستم دندون ۷ سمت راست پایین همون دندونیه که شرح ماوقعشو تلفنی خدمتتون عرض کردم من چند دکتر جراح اینجا رفتم همشون متفق القول بودند که دندون ۷ من باید تحت نظر فوق تخصص قراربگیره ... چند نظریه داشتند که پین کوچتری میبیایست استفاده شه و یه قسمتی از عصب کشیده نشده و حتی گفتند که اون عصبی که...
-
درامدی از داستان دندونم بعد سه ماه
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1397 02:27
سلام دکتر خسته نباشید خانم فروغی هستم دندون ۷ سمت راست پایین همون دندونیه که شرح ماوقعشو تلفنی خدمتتون عرض کردم من چند دکتر جراح اینجا رفتم همشون متفق القول بودند که دندون ۷ من باید تحت نظر فوق تخصص قراربگیره ... چند نظریه داشتند که پین کوچتری میبیایست استفاده شه و یه قسمتی از عصب کشیده نشده و حتی گفتند که اون عصبی که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1397 02:25
امسال توی روز تولدم تصمیم گرفتم که به هیچ کس خودم اطلاع ندم که تولدمه تا ببینم کیا به فکرم بودن و در کمال ناباوری مرجان هیچ تماسی باهام نگرفت حتی تا این لحظه هم زنگی بهم نزد با خودم گفتم یادش رفته و بزودی باهام تماس میگیره اما ۴ روز گذشت و هیچ خبری نیومد. بامداد تولدم تو خونه تنها بودم و قرمه سبزی پختم و یه کیک...
-
شغل
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1397 02:17
الان ۲ بامداده بیشترین زمانی که فکرای من در ایندم تاثیرگذاره داشتم به این فکر میکردم که اگه نرم سر کار چی میشه ... چه حسی در اینده خواهم داشت کاش یه تقویمی بود که برگ مزدمو میدیدم که فلان ماه فلان روز میرم سر کار چه حس بینظیری میشد
-
شغل
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1397 02:16
الان ۲ بامداده بیشترین زمانی که فکرای من در ایندم تاثیرگذاره داشتم به این فکر میکردم که اگه نرم سر کار چی میشه ... چه حسی در اینده خواهم داشت کاش یه تقویمی بود که برگ مزدمو میدیدم که فلان ماه فلان روز میرم سر کار چه حس بینظیری میشد
-
برگشتم
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1397 02:09
خیلی وقته که سراغی از وبلاگم نگرفتم قبل از خوابیدان خواستم قران بخونم اما شارژ گوشیم کم بود گزاشتم گوشیمو شارژ بشه که یهو وبلاگم از گوشه ذهنم رد شد گفتم بیام ببینم اخرین پستم کی بوده و ... الان پشیمونم که چرا انقدر گذاشتم فاصله بیفته
-
کتابهای شهریور ماه
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1396 20:40
این دو تا کتاب رو به صورت نمایش رادیویی از یه کانال خوب گوش دادم شبا با گوش دادان به اینها خیلی سریع خوابم میبره مامورما در هاوانا که فیلمش رو هم در زمانهای قدیم ساختن ... یه کم خسته کننده است امابارون درخت نشین یه قصه کودکانه و دوست داشتنی از نظر من هستش که قصد دارم در آینده برای بچه م بگم در همین لحظه هم آخرین قسمت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 مردادماه سال 1396 14:08
این عکس رو دیروز همکار سابقم برام در تلگرام فرستاد و کامنت زیر روهم نوشته بود سلام خانم فروغی خوبی ؟ خوشی؟ امروز در حال مطالعه نشریه همشهری ماه بودم ... توی یکی از صفحاتش مطلبی بود درباره مطالبات دانشجویان... و یک عکس تزیینی هم بالای صفحه...خلاصه اینکه توی عکس تصویر یک خانم بود که شباهت زیادی به شما داشت و باعث شد...