-
شیر گرفتن رادین
جمعه 21 خردادماه سال 1400 20:53
دارم از درد سینه به خودم میپیچم کاشکی پس فردا زودتر بیاد و خشک بشه شیرم چقدر مادر بودن سخته رادین امروز صبح که بیدار شد بهونه شیر گرفت ، با بغل گرفت و به زور یکم شیر خشک خوردن اروم شد و خوابید ، حدود ۳۰ دقیقه بیتابی کرد ، دید چیزی گیرش نمیاد خوابید . اما ظهر بردمش تو حمام رو فرشی رو شست کلی کیف کرد و بازی و بعدشم بهش...
-
شیر
جمعه 21 خردادماه سال 1400 07:15
رادین داره گریه میکنه عادت داره صبح شیر بخوره پستونک و آب هم نمیخوره آخ کاش زودتر به شرایط جدید عادت کنه و دل از شیر بکنه تا همین ثانیه بغلم بود ، الان چشماشو بست و خوابید
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 خردادماه سال 1400 23:41
فردا صبح قرار رادین را از شیر جدا کنم امشب هوا بسیار خنک و عالی است با رادین اومدیم بیرون در کوچه در حال بازی کردن است امیدوارم خداوند پشت و پناه من دادیم باشد
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خردادماه سال 1400 15:46
رادین سوار فیل اسباب بازی شده دوتا گوششو با دستاش گرفته لنگه دمپایی منم پاش کرده و داره موتور سواری با فیل میکنه خیلی از این بازی خوشش میاد هر از گاهی در روز این بازی را انجام می دهد باش بازی می کنم یا میرم براش آب میریزم توی کاسه و دوتایی دستمون رو در کاسه میذاریم و بازی میکنیم یا باهم قابم باشک بازی میکنیم اون...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خردادماه سال 1400 15:40
با رادین اومدم توی کوچه و دارم با کالسکه دورش میدم سوار تاب توی حیاط میشنه و خودش سریع در میاد و بعد از اول شروع می کنه تاپ و هل میده بعد در میاد دوباره میره میشنه رو تاب خودش خودش کش میده و از تاب در میاد و یا بر روی تختی که توی حیاط است میشینه و دوباره در میاد منم مدام دنبالشم . حتی یک لحظه نمیشه نشست و راحت بود چون...
-
اولین مامان واقعی که رادین گفت
شنبه 15 خردادماه سال 1400 14:24
در تاریخ ۱۱ خرداد ماه رادین برای اولین بار من رو مامانی صدا کرد و فردا ش وقتی باباش رفت دستشویی پشت در اونو بابا صدا کرد حالا چطور شد که به من گفت مامان:: من و خانم واعظییان در آشپزخانه داشتیم آشپزی می کردیم دختر خانم واعظییان و رادین در در پذیرایی داشتن با هم بازی میکردند که فکرمیکنم بینشون دعوای رخ داد و رادین برای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1400 00:29
امروز از اون روزا یکی یه بابای بابای رادین خونه نیست و سرکار ۱۳ ساعت طول میکشه تا برگرده خونه و بتونه با ما باشه تو این ۱۳ ساعت انواع اقسام انواع و اقسام بازی های ممکن را با رادین انجام میدم ۲۴ ساعت دنبالش دارم میدونم از این اتاق به آن اتاق و آشپزخونه بعد توی پذیرایی من مجبورم همیشه
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 اردیبهشتماه سال 1400 23:43
رادین الان طبقه بالا تو خونه خانم واعظیان هستش و داره با بچه هاش محمد و سانا بازی می کند الان یک ساعتی هست که اونجاست و اصلاً و ابداً بهونه مامانش نگرفته اما من دل تو دلم نیست که یک ثانیه زودتر ببینمش خیلی خیلی دلتنگشم چندین بار به خانم واعظیان زنگ زدم و حال و احوالت رادین را جویا شدم گویا خیلی خوشحاله و اصلاً و ابداً...
-
در نظر گرفتن واکش دیگران بعد از شنیدن حرفام
شنبه 18 اردیبهشتماه سال 1400 22:35
یادم رفته کجام دارم چیکار می کنم یادم رفته اهدافم چی بود یادم رفت شخصیتم چی بود توی عید امسال یه سری حرفها و صحبتها زدم که فقط قبل از زدم به اون حرفا فکر کرده بودم که چرا می خوام بزنم و اما اصلا فکر نمیکردم به این که واکنش طرف مقابل هم میتونه چی باشه و واکنش طرف مقابل را اصلاً پیشبینی نکردم چیزی که امسال سعی می کنم...
-
روزهام با رادین
شنبه 18 اردیبهشتماه سال 1400 22:23
سلام باراد این اومدم توی کوچه رادین داره با دوستاش بازی میکنن بابای رادین امشب سرکاره شب کار هستش رادین شلوار آبی سامورایی که براش گرفتم پاشه با یه پیراهن سفید با پرهای قرمز که هاتف برای تولدش خرید آیسا و آوا دوست داشت جیغ میکشه هر از گاهی از من دور میشه تا وسط های کوچه میره اما باز برمیگرده میاد پیش من حرف میزنه له...
-
روزهام با رادین
شنبه 18 اردیبهشتماه سال 1400 22:22
سلام باراد این اومدم توی کوچه رادین داره با دوستاش بازی میکنن بابای رادین امشب سرکاره شب کار هستش رادین شلوار آبی سامورایی که براش گرفتم پاشه با یه پیراهن سفید با پرهای قرمز که هاتف برای تولدش خرید آیسا و آوا دوست داشت جیغ میکشه هر از گاهی از من دور میشه تا وسط های کوچه میره اما باز برمیگرده میاد پیش من حرف میزنه له...
-
بدنبال پنیر
جمعه 3 اردیبهشتماه سال 1400 11:40
صبح مسعود از سر کار اومد و خوابیده بود منم نون و پنیر رو در اوردم تو اشپزخونه دادم دست رادین ، برگشتم دیدم پنیر نیست ، ۳ ساعت همه جا رو گشتم ، مسعود الان بیدار شد و اشپزخونه رو گشت زیر مبلا رو اتاق خوابا رو زیر پتو ها و .... و گفت اصلا مطمنی پنیری وجود داشته ؟ منم گفتم :دیگه شک دارم ...، یکدفعه در فریزر رو باز کرد و...
-
شبای تنهایی من و رادین
جمعه 3 اردیبهشتماه سال 1400 01:56
دیشب و امشب باباش سر کاره و ما دو تا تنهاییم بردمش تو حیاط ، خودش در و باز کرد رفت تو کوچه ، ۳ ساعت بدون اینکه یک لحظه بشینم دنبالش دویدم
-
در ورودی
جمعه 3 اردیبهشتماه سال 1400 01:54
۳۱ فروردین ۰۰ رادین آقا در وردی خونه رو باز کرد و بعد برگشت و منو باباشو نگاه کرد و دست زد ، یعنی تشویقم کنین ، من که قند تو دلم آب شده بود به باباش گفتم تشویقش نکن وگرنه فکر میکنه کار خوبیه و تکرارش میکنه شبش بالشت گذاشتم رو پام تا لالایش کنم ، باباش شروع کرد به لالایی خوندن ، رادین بالشتو برداشت از رو پای من و گذاشت...
-
شهریور ماه ۹۶
شنبه 28 فروردینماه سال 1400 00:24
شهریور ماه سالها به عمل بینیم فکر کردم و در روز ۷ شهریور عملیش کردم و یه کار خیلی اساسی تو زندگیم کرد کتاب بازگشت به شهری که دوست میداشتم رو گوش دادم کتاب کوری رو هم دارم ادامه میدم هنوز تموم نشده کتاب محاکمه رو تموم خواهم گرد کتاب محاکمه رو تموم کردم بنظرم این کتاب پر از شکاف بود مشخص نشد جناب کا اصلا چرا محکامه شد...
-
دوران عقد
شنبه 28 فروردینماه سال 1400 00:23
مرداد ماه از سوم مرداد مسعود اومد خونه خیلی جاها رفتیم با مامان بابا رفتیم دهنو و برای اولین بار با همدیگر تو اب کم رود اگه بشه در اب نیم سانتی گفت شنا کردن گفت کرال پشت رفتیم برای اولین بار باهم رفتیم به روستای اب و اجدادیمون مسیر کمی طولانی بود اما خسته کننده نبود بابا و خواهرم تمام طول مسیر رو حرف زدن و من گوشام از...
-
برنامه سال ۹۶
شنبه 28 فروردینماه سال 1400 00:22
۹۶ شروع شده الان تو روز ۵ مش هستیم باید برای خودمون برنامه هایی بریزیم و سعی کنیم انجامشان بدیم شاید کامل از عهدشکن بر نیایم اما خب تا یه جاهایی میتونیم مثلا من خودم پارسال تصمیم گرفتم که قله دماوند رو فتح کنم ... نشد اما قله چین کلاغ و عیش بند و دارآباد و رفتم و کوهپیمایی هایی هم داشتم تصمیم داشتم زبانم رو بهتر کنم و...
-
پیام ۲۸ سالگی ندا
شنبه 28 فروردینماه سال 1400 00:13
خواهر عزیزتر از جانم خیلی خیلی خوشحالم یه بار دیگه بگم تولدت اولین روز قشنگ زندگی من بود(هر چند اون روز فقط تو چشمم یه نی نی تپلی بودی"boss baby ") خدا تو رو افرید تا من همیشه از وجودت خوشحال باشم ، خودت میدونی که چقدر دوست دارم. تولدت مبارک ددالی من
-
یادادشتای دوران بارداری
شنبه 28 فروردینماه سال 1400 00:07
سلام خاله جونم الان ساعت ۵.۵ صبحه مامانم بس که داره بهت فکر میکنه خوابو هم از خودش گرفته هم از من خاله مامانم خیلی دوست داره واسه همین خیلی بهت فکر میکنه و نگرانته نی نی کوچولو گوشیو بده خودم با ابجیم رف بزنم
-
حسادت گناه کبیره است
شنبه 28 فروردینماه سال 1400 00:04
از حسادت های ریز منتنفرم از اینکه زنای همسمن در فامیل حرفایی بهم میزنن و خودشونو باهام مقایسه میکنن ناراحت میشم منتهی جدیدا به کارمند بودن دوستم حسادت میکنم به اینکه شوهرش خیلی خوب باشه هم همینطور بعد با خودم فکر میکنم چقدر بدجنس شدم نباید حسود باشم باید خوشحال باشم اما میگم حالا شوهر خوب کنه اما نه زیاد خوشتیپ روح...
-
تابستان ۹۸
جمعه 27 فروردینماه سال 1400 23:48
نتایج کنکور رو زدن ... خوشبختانه میلاد شیمی کاربردی قبول شد و موجبات مباهاتم رو فراهم کرد موفقیت های بیشتری رو از درگاه ایزد براش مسئلت دارم کنکوری های امسال نتایج عجیب و غریبی داشتن.... پسر عموم با درصد های بسیار پایین نفر ۱ کنکور شد.... اولش که شنیدم فکر کردم ۱ شده پس خیلی باهوشه اما وقتی درصد ها رو دیدم متوجه شدم...
-
یادادشتای دوران بارداری۲
جمعه 27 فروردینماه سال 1400 23:44
تاثیر رویا گرایی و عدم پذیرش حقیقت عاطی اینجا میخوام راحب مورد بالا باهات حرف بزنم من و تو هر کدوم قبلا به این نتیجه رسیدیم که هر کسی میتونه دیگری رو به خوبی رهنمون کنه اما برای زندگی شخصی خودش، اصولا بدترین تصمیم ها رو میگیره، که از دلایلش میتونه احساسات و عواطفش باشه و فکر میکنه دیگران دارن اشتباه راهنمایشش میکنن و...
-
یادادشتای دوران بارداری
جمعه 27 فروردینماه سال 1400 23:43
ولی اول و اخر هر ماجرای خود شخص مقصر است و سادگی شخصی هر انسانی که موجب ضرر خود شخص میشه حالا یا فرد سادگیشو میپذیره و خودشو و رفتارشو اصلاح میکنه یا به دنبال مقصر در بیرون هست من خودم رو در جریان فاطمه مقصر میدونم هرچند خانواده ام هیچگونه جانب داری از من نکردن و منو اگاه نکردن تا من در اشتباه افتادم من هم ۲۱ سالم بود...
-
۳۱سالگی
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1399 03:17
دیروز داشتم با مامانم تلفنی حرف میزدم که وسط مکالمه گفت فردا تولدته، با خوشحالی تولدمو تبریک گفت ساعت ۳۰دقیقه بامداد. کیک تولدمو آماده کردم ، نزاشتم یخچال ، الان تو قابلمه تو آشپزخونه است . همسری تو آشپزخونه بغلم کرد و تولدمو تبریک گفت چند ثانیه پیش که آنلاین شدم تا این متن رو تایپ کنم ، پیام دوست خوبم زهرا امیر صوفی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1399 11:56
من و رادین الان تنها در خونه هستیم رادین پی پی کرده و من باید تنهایی تمیزش کنم بشورمش خوش کنم لوسیون بهش بزنم و دوباره لباس بپوشونم تنش دوتایی با رادین خیلی خیلی خوش میگذره اما یکمم زحمت داره ولی واقعاً از بودن با رادین لذت میبرم �دن پسرت که هر لحظه داره قد میکشه و تواناییهای جدیدی رو به دست میاره شیرین ه
-
لبخند رادین
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1399 01:24
امشب بابایی سر کاره منو تو تنها بودیم که بابا بزرگ از یاسوج به عشق تو اومد ماهشهر من چمپلو کردم و تو مثل همسشه کمر و با دستای کوچولوت گرفتی و همینطور که من چگپلو کنان جلو میرفتم تو تاتی میکردی ،یهو خم شدی و صورتتو اوردی نزدیک صورت من و خندیدی ،خدا میدونه دلم غش کرد برای لبای شیرین خندونت و اون چشمات که پر از برق خنده...
-
آرامش امشب
جمعه 3 بهمنماه سال 1399 00:22
در حین دیدن شبهای مافیا قسمت ۱۰ رادین رو شیر دادم و در آغوشم خوابید ، بلند شدم و اوردمش تو اتاق گذاشتمش یر جاش ، مسعود خواب بود فردا صبح ساعت ۵.۲۰ باید بیدار بشه و بره سره کار ، مسعود و رادین رو نگاه کردم که هر دو در خواب آرومی بودن ، چه آرامشی دارم وقتی شما دو تا عشاقام رو میبینم
-
کباب کوبیده
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 02:25
امشب رفتیم رستوران سنتی ترنج ، فضای خیلی زیبایی داشت اولین رستورانیه که با رادین رفتیم داین خاک گلدونا رو میخورد اما از طعمش بدش اومد و تفش کرد ، باباشم تمیزش کرد ، بعد از اون گیر داد به نوشابه و یمقدارشو ریخت
-
تولد ۱ سالگی
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1399 01:47
انقدر درگیر اپ ها و گروههای کاری هستم که تا گوشیمو دست یگیرم یادم میره بیام درباره پسرم بنویسم . امان از این گروهها ، میخونیمشون یه طور وقت میگیرن ، بعدشم درباره شون به فکر فرو میریم ، و زمان های طلایی رو از دست میدیم. اولین جشن تولد رادین خیلی شیرین بود ، بعد از یکسال زحمت فراوان
-
راه رفتن
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1399 01:44
۲ ۳ روز هست که داریم بهش اموزش میدیم راه بره یکی دوبار تو تمریناتش ۳ ، ۴ قدم هم برداشته روزی ۱۰ بار تاتیش میکنم تا راه بره ، وقتی تنها ایستاد با دستم به زانوهاش میزنم که متوجه بشه قدم برداره