-
دغدغه کارم
دوشنبه 27 مهرماه سال 1394 19:48
رئیسم نمیدونه که من خوابگاه زندگی می کنم ، فکر میکنه که من خونه م تهرانه . و من هم خیلی از اینکه نمیدونه رنج میبرم دوست دارم بهش بگم و همه چیز رو تموم کنم . این برای من راحت تره . میخوام بهش بگم . از خدا جونم کمک میخوام و میخوام که این کار رو برای من راحت کنه ... خدا جووووووووووووووووووووونم کنارم باش
-
محرم
دوشنبه 27 مهرماه سال 1394 19:46
این خوابگاه میزاره که بریم بیرون من هم دو شبه که میرم بیرون . دیشب موفق به گرفتن نذری شدیم . خیلی خوش گذشت . یادمه از امام حسین یه خواسته ای داشتم اینکه کمک کنه که خونمون به سلامت در این روزا ساخته بشه و نذر کردم که اگه این روزا ساخته بشه نذری بدم . یا حسین کمکم کن
-
نماینده درس خبره
دوشنبه 27 مهرماه سال 1394 19:43
من امروز ترم سه هستم . نماینده درس سیستم خبره یه خانمه ، این اولین باره که یه خانم نماینده شده، خیلی خیلی با نماینده های آقا متفاوته ، خیلی اصولی کار میکنه و گیر میده مثلا اگه تا پایان تاریخ اعلام شده تمرین رو نفرستیم دیگه قبول نمیکنه این درحالیه که نماینده های دیگه بعد از امتحان ترم هم قبول میکردن . اولش از اخلاقاش...
-
یه کار بد کردم
دوشنبه 27 مهرماه سال 1394 19:35
همیشه برای انجام دادن کاری بد وقت هست . فکرشم نمی کردم که تو سن 25 سالگی چنین کاری کنم ، کاری که هیچوقت توی عمرم انجام ندادم .بی اجازه دست کردم تو کمد دوستم و اتوشو برداشتم، البته دوستم قبلا اجازه استفاده از اتوشو به من داده بود ، اما بی اجازه دست زدن به کمدش ... خدایش کارم خیلی خیلی نادرست بود. نمی تونم خودمو ببخشم ،...
-
خواستگاری
پنجشنبه 26 شهریورماه سال 1394 19:17
بعد از دو سال تو گوشش خوندن که اول برو با بابام حرف بزن تازه خودت حرف بزن نه هیچ واسطه ای خواهرم عصر سر کار بهم زنگ زد و گفت که دایی بزرگه اومده و با مامان و داداش حرف زده که میخوایم بیایم خواستگاری با پدر صحبت کنید که اجازه بده داداشم سر کار بهم زنگ زد و شد آنچه نباید میشد فردا بهم زنگ زد و هر چقد اصرار کردم که قط کن...
-
رفتم سر کار
پنجشنبه 26 شهریورماه سال 1394 19:11
داشتم میرفتم خونه که یه اگهی استخدام دیدم منم رفتم داخل و گفتم برا اگهی اومدم یه مساحبه ازم گرفتن و فرداش بهم زنگ زدن و گفتن که بیا سر کار، اون لحظه من بازار رضا بودم و گفتم فردا میام ، فرداش رفتم و سفته دادم و شروع به کار کردم مثل زمانی که رفتم صدا و سیما اولش برام کار سخت بود اما رفته رفته خیلی برام ساده شد و الان...
-
free disccution
شنبه 7 شهریورماه سال 1394 01:23
صبح زود بیدار شدم و اماده شدم و رفتم ونگ بعد از نیم ساعت منتظر شدن تو میدون، بهم زنگ زدن آدرس خونه رو دادن منم ناراحت شدم و ناراحتیمو به رو آوردم. و رفتم اولین تجربه دوره همی این شکلیم بود خیلی عالی بود. انگلیسی صحبت کردم با کسی که از من بهتر بود و این اولین دفعه بود که چنین تجربه ای داشتم فیلم دیدم و بعد میگفتیم چی...
-
کجوکوله
شنبه 7 شهریورماه سال 1394 01:16
شب بهم اطلاع دادند که دورهمیه منم موافقت کردم و گفتم میام همچین دوست نداشتم اما دیگه رفتم. مترو عمو رو دیدم و با هم تا کرج رفتیم . تو مترو خواستم از درب بیام بیرون در خروج مترو بسته شد و با چند بار امتحان کردن در باز شد فکر کنم به این خاطر بود که یه دختر بچه شیطون داشت از درب های مترو میرفت و می اومد... بعدش رفتیم...
-
غمگینم
پنجشنبه 15 مردادماه سال 1394 21:02
بالاخره سنجش زحمت کشید و اطلاعات کامل استخدامیشو که یه سال پزشو داده بود اعلام کرد. خیلی جالبه با اینکه من بومی دو استان حساب میشم اصلا برام استخدامی در کار نیست.
-
تاثیر قالب
پنجشنبه 15 مردادماه سال 1394 13:51
تغیر قالب وب واقعا تاثیر داشت الان فقط دلم خواست بیام ظاهر وبلاگمو ببینم. الان من و خدیج تو اتاق سحریم. زبان خوندم بعد اومدم وب گردی . دلم عکسامو میخواد باید ترجمه مقالمو ببرم جلو . فعلا
-
قالب
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 23:35
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقد وبلاگم خوشمل شد دیگه جون میده همش بیام اینجااااااااااااااااااااااااااااااااا قشنگترین وبلاگ دنیا مال کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مال منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
-
الان چی میخوام
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 23:25
الان یه پست قشنگ که تو فروردین 92 نوشتم رو خوندم خیلی قشنگ بود راجب این نوشتم که "چی می خوام" من باید هر روز به اینکه چی می خوام فکر کنم این خیل خوبه . امروز من چی میخوام با توجه به اینکه 42 روز سرنوشت ساز دارم واقعا میخوام که خیلی خیلی خوب درس بخونم و استخدام رسمی شم. چرا میخوام استخدام رسمی شم؟ احساس مفید...
-
لفت دادن
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 23:17
از خیلی از گروه هایی که عضو بودم لفت دادم من که هیچ پیامی رو نمیخوندم دیگه دلیلی نداشت که هر روز بینیم 50-100 پیام نخونده دارم . الان تا میرم سر گوشیم خیلی راحتم. اینطوری وقت بیشتری هم برای خوندن دارم.
-
یه بار سنگین که از رو دوشم برداشته شد
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 23:06
ع اومد تهران . منم برا ناهار و شامش غذا درست کردم و بردم براش تو پاساژ نشستیم و من سکرتی که دو سه ساله میخواستم بش بگمو بهش گفتم و اونم برخورد خیلی خوبی کرد و خیلی راحت با مسله کنار اومد. وقتی ازش خداحافظی کردم احساس میکردم که خیلی سبک شدم خیلی خوب شده بود که تونستم بش بگم . باید زودتر از اینا بش میگفتم اما بنظرم اون...
-
تغیر دکور اتاق
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 23:05
با زحمت فراون و بعد از هزار مرتبه گفتن شوهر سرپرست اومد و یخچال اتاق رو عوض کرد. نمای اتاق خیلی خوب شد هر کس که می اومد کلی تعریف میکرد که چقد اتاقتون بزرگ شده. ساناز خانم وقتی اومد کلی کف بر شد و بعدش بهش گفتم که مسواکش تو جابجایی یخچال افتاد رو زمین و انداختنش خلاصه یه اصفهانی خسیس با شندین این حرف داغون شد . نشست...
-
تدریس
چهارشنبه 31 تیرماه سال 1394 12:15
کوثر بهم راجب اینکه چطور توی دانشگاه رفت سر کار گفت به طور خیلی عجیبی از طریق روزنامه کارشو پیدا کرد. منم تصمیم گرفتم که سرچ کنم و مدارس برم سر کار این کارو دوست دارم از بچه گی هم دنبال همین کار بودم. اینطوری مدام هم وقتم پر نیست و فقط یه روزایی میرم سر کار
-
رعنا داره مرتب میکنه
چهارشنبه 31 تیرماه سال 1394 12:06
از وقتی که خوابگاهمو عوض کردم و اومدم خوابگاه جدید نشد یه بار ببینم اتاق مرتبه چون وسایل رعنا خیلی زیادن و اون هیچوقت وسایلشو منظم نمیزاره اما امروز داره مرتب میکنه و وسایلشو جمع و جور میکنه که بفرسته خونه اقوامشون . رعنا داشت وسایلشو میچید که یه کوله پشتی لپتاپ به قول خودش کهنه رو انداخت دور و من چشمم همش به کوله...
-
مــــــــــــــــــن خوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــخــــــــــــــــــــتـــــــــم
دوشنبه 25 خردادماه سال 1394 11:37
-
نتیجه خواستگاری
دوشنبه 25 خردادماه سال 1394 11:31
برا عبد سه شرط گذاشتن سربازیش معاف بشه خونه ماشین حالا خونه رو که بابا بهش کمک میکنه، اما ماشین که باید خود عبد براش اقدام کنه. سربازیشو اما فک نکنم بتونن کاری کنن. تازه رفتن به خواستگاری و برگشتش 3 روز طول کشید . خوب شد احساساتی نشدم و تابع عقلم بودم . همیشه عقل برنده است. چون همیشگیه اما احساس در نهایت مثل هوس...
-
عصبیم
دوشنبه 25 خردادماه سال 1394 11:28
فردا پنج شنبه است و عبد میخواد بره خواستگاری فاطمه دفه قبل تو ماه رمضون این داستان شروع شد و الان قبل از ماه رمضان هم عبد میخواد بره خواستگاری و ... شاید دوباره داستان شروع بشه . چرا اینجام... نباید می اومدم اینجا ... چرا ؟ چون بلد نیستم نه بگم ... می تونم نه بگم اما با بدترین شکل ممکن و که در نهایت موجب عصبی شدنم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 اردیبهشتماه سال 1394 01:11
مصر (نامهای پیشین: چاه دراز، کلاته یوسف، مزرعه یوسف)، روستایی از توابع شهرستان خور و بیابانک در استان اصفهان است. [۱] این روستا در دشت کویر ایران و در ۴۵ کیلومتری شرق جندق و در ۶۰ کیلومتری شمال خور واقع شده است. [۲] روستای مصر یا کویر مصر درست در میانه راه دامغان به نائین و اصفهان قرار دارد. مصر به همراه دو روستای...
-
پارک جنگلی کوهسار
شنبه 26 اردیبهشتماه سال 1394 01:07
با زکیه و داداش و باب اسفنجی شب رفتیم کوهسار خیلی قشنگ بود نماش مثل عکس بود اما تاریک و درختاش زیاد بودن
-
حال من
شنبه 26 اردیبهشتماه سال 1394 01:03
گرمی ِ این پلکام روهم یه سرپناه ِ خیس فکرام دورم صب نرسیده نم کرده و من به شکل ِ نمایش کنارم مردمن یه خط بهت میدن تا تهش بری یه فصل از کتاب که تهش بگی همون آدم خوبه بازم ول معطله اون که قصه بلده چرا همرنگمه حالا تویی و دقدقه ی ِ ریز و درشتت یا وسوسه ی ِ سیب ِ درسته که واس ِ خاطر ِ یکی ما همه اینجاییم گیره درختیم همه...
-
عقد
شنبه 26 اردیبهشتماه سال 1394 01:02
زهرا عقد کرد همه چیز عالی بود بجز اینکه من فیلمو خراب کردم.
-
برگشتم
سهشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1394 10:42
اومدم خوابگاه . فعلا که دو شب میرم بدمینتون ، میرم تو کوچه های پشت خوابگاه بازی میکنم. خیلی باحاله . اتاق مطالعه رو هم تمیز کردم و میرم اونجا درس میخونم و میرقصم . جمعه امتحان دارم.
-
یه شب قشنگ
پنجشنبه 27 فروردینماه سال 1394 02:58
امشب بیرونو از پنجره نگاه کردم . بارون داشت می اومد و بوی نم بارون واقعا دوست داشتنی بود. یک از فیلمایی که همیشه دوست داشتم ببینم نوامبر شیرین بود . و من بر خلاف اینکه میخواستم به زبان انگلیسی مسلط شم بعد این فیلم ببینم اما خب نتونستم روی وعده خودم بمونم و این فیلمو دیدم. شاید باید زودتر میدیم... امشب به یادت افتادم و...
-
تخم مرغ
چهارشنبه 19 فروردینماه سال 1394 12:39
خواب دیدم که هوا بارونی بود بارون داشت شدید میومد . بعد مامانو دیدم به دنبالش عاطفه و مریم هم بودن مامان میگه جمع شدید که تاکسی بگیریم بریم خونه ، یه جایی بودیم که خانواده های دیگه زیادی هم بودن و همه تخم مرغ داشتن ، خیلی از تخم مرغا تو بارون افتاد رو زمین و صاحباشون دنبالشون نگشتن . اما من تخم مرغمو برداشتم خواهرامم...
-
بهار تابستان پاییز زمستان و بهار
سهشنبه 18 فروردینماه سال 1394 03:21
-
عید
جمعه 14 فروردینماه سال 1394 01:07
بنظرم بیشتر از هر کس دیگه ای حوصله خودمو ندارم اصلا به خودم توجهی نمیکنم و این روزامو بی هدف دنبال میکنم . اسفند با تمام پستی و بلندیاش اتفاقاش تمام شد اما من به جز روز تولدم هیچ پستی نزاشتم. عید شد و باز هم پستی نزاشتم و تعطیلات هم تمام شد باز من مثل کبک سرمو کردم تو برفو فقط گذاشتم روزام سپری بشن بدون هیچگونه کاری ....
-
تولدم
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1393 23:00
الان نوشتم و اخراش بودم که پاک شد تمام نوشته هام دیشب خونه ندا جشن گرفتم . بچه های خوابگاه هم اومدن ... خیلی شب قشنگی شد. شب خونه ندا خوابیدم تا 3 داشتم با نرمی راجب امین حرف میزدم... صبح رفتم یه ظرف یه بار مصرف خریدم و یه تیکه کیک گذاشتم برای امین توش .... امین رو تو مترو دیدم .... بنظر پسر خوبی میاد امیدوارم با هم...