-
ولیمه زینب
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1393 21:46
زینب بزودی راهی مکه میشه میوه شیرینی و غذا داد . کلی خوردم بعدشم یذره رقصیدیم . الانم بچه ها هم دور هم نشستن دارن پفک و چیپس می خورن. فردا صبح هم باید برم سر کار . برا شنبه مرخصی گرفتم که بتونم برم دانشگاه و یسری مدرک بگیرم. خوابگاه هم قراره که بعد از اسفند جابجا بشه.
-
رفتم سر کار
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1393 21:04
کارم انقلابه ، از صب تا شب درام یه فایلای ووردی رو ویرایش میکنم خیلی خسته کننده است حتی یک ثانیه هم چشم از سیستم بر نمیدارم تازه همشم 500 میگیرم قطعا بعد از عید نمیرم اما میخوام برا عید دستم باز باشه بتونم خرید کنم واسه همین الان باید خرید کنم
-
دلتنگی برای وودی
سهشنبه 30 دیماه سال 1393 02:06
یه فیلم دیدم راجب انسانایی که ادم خوارن جالبه البته فک کنم اکثر فیلمای این سبکی جالبن، بعدش دلم برا وودی فارسی تنگ شد و یکی از مطالب سال 90 شو خوندم جالب بود که از قبل میدونستم که چی توش نوشته دلم براش تنگ شده و احساس نزدیک بودن بش میکنم انگار یه دوست خوب منه ، از وقتی اومدم تهران شاید فقط یکبار سایتشو باز کرده باشم...
-
میانترم
چهارشنبه 24 دیماه سال 1393 22:15
باید میانترم نمره بگیرم تا شاید پاس شم شاید هم مشروط نشم شاید هم نمره خوب بگیدرم الان از یکی از همکلاسیام مشاوره گرفتم ببینم چی پیش میاد برام
-
امتحان
چهارشنبه 24 دیماه سال 1393 15:36
امتحان 23 م رو میشه گفت خوب دادم . شاید نمره خوبی نگیرم اما قبل از امتحان خیلی استرسی شدم حتی شب تو خواب پا شدم و راه رفتم این خیلی عجیبه برام تو حیاط دانشگاه بچه های کلاس رو دیدم و رفتم بیم خانما وایسادم. دو تا از پسرای کلاس میون اون همه دختر وارد شدن و از من جواب تستا رو گرفتن . خیلی حس خوبی بود که بچه زرنگ کلاس باشی
-
امشب
شنبه 20 دیماه سال 1393 22:03
من خدیج و ساناز داریم درس میخونیم زینب رو با یسری فیلم مشغول کردم تا حرف نزنه کوثر رو تختشه و سعی میکنه بخوابه نیت داریم تا سه بیدار باشیم ببینیم چی میشه
-
دیدار با خانواده
جمعه 19 دیماه سال 1393 22:34
رفتم خونه و برگشتم خیلی خوب بود امروز رسیدم خوابگاه اصلا حس درس خوندن ندارم خدا بهم رحم کنه ثبت نام کنکور سال اینده رو دیدم شصت تومن هم هزینه شه
-
قبل از امتحان
دوشنبه 8 دیماه سال 1393 15:31
دارم میخونم امتحان دارم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 دیماه سال 1393 22:35
این عکس منو به یه خاطره قشنگ قدیمی برد من و چترم و کتاب توی دسهاتم عصر بود بارون شدید بود از الهام و رعنا جدا شدم و یه صدایی از پشت سرم شندیم گفت: میتونم باهاتون صحبت کنم ؟ من گفتم : نه و ناپدید شد
-
کیمیاگر
چهارشنبه 3 دیماه سال 1393 22:25
بنظرم ریتم خوبی رو داشته تا قبل از فصل آخر به فصل آخر که میرسه خیلی عجیب میشه و یدفه حوادثی اتفاق می افته که عجیبه و غیر قابل تصور . اما فایده هاش برای من : میشه گفت تو رمان کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم مهمترین چیزی که داشت یاد میداد چند صفحه ای بود که راجب دیگری حرف میزد. و اما تو این رمان هدف اصلیش دنبال...
-
یه شب مثل کاردانی
چهارشنبه 3 دیماه سال 1393 22:05
منو خدیج و مهرناز تو خوابگاهیم من شیر و گندمک اوردم و سه تایی دور هم نشستیم من یه بالشت گذاشتم زیر سرم و به پهلو دراز کشیدم خیلی شب قشنگیه احساسی که الان دارمو قبلا تو کاردانی داشتم کاش همه شبا مثل امشب بشه
-
شب یلدا
چهارشنبه 3 دیماه سال 1393 22:03
منو خدیج و غزیزه تصمیم گرفتیم شب خوبی داشته باشیم ، منو عزیزه رفتیم میوه و شیرینی خریدیم. من به عزیزه پیشنهاد دادم که تره بار نزدیک مترو میوه بخریم اونجا قدیمتاش خیلی مناسب بودن بعدش عزیزه خیلی تعجب کرد که چطور انقد ارزون خرید کردیم. میزو چیدیم عکس گرفتیم یگانه رو چن بار صدا کردیم که بالاخره به زور اومد وسط ماجرا...
-
مشکل اتاق
دوشنبه 24 آذرماه سال 1393 20:51
دور همی به ساناز خدیج و عزیزه گفتم که باید شب با بقیه بچه ها صحبت کنیم و بشون بگیم که برا درس خوندن رعایت کنن ، خلاصه شب شد و خدیج رفت توی فاز درس خوندن و بچه ها هم مثل همیشه حرف زدند و خدیج تنها بشون گفت که بچه ها آروم باشید و اونها هم بهش گفتن تو خودت برو تو اتاق تاریکه درس بخون یک ساعتی گذشت بچه ها داشتن دور همی...
-
تعارف
یکشنبه 16 آذرماه سال 1393 22:50
به یکی از بچه ها دادم برام دو صفحه و نیم زبان ترجمه کرد، برا دادن حقش هر کار کردم بهم نگفت که چقدر بش بدم، من پیش خودم گفتم که یه پول بش میدم بعد اون نگاه میکنه که چقده خودش بقیشو بهم بر میگردونه . از هم اتاقیام پول قرض کردم و سر جم 6 تومن بش دادم و گذاشتم جلوش و منتظر بودم که خودش بردارش ببینه چقده و بقیشو به من...
-
روز دانشجو مبارک
یکشنبه 16 آذرماه سال 1393 16:52
از صبح دارم درس میخونم و همزمان خلاصه برداری میکنم که دور دوم خوندنم راحت باشه اما خیلی کندم اگه تا الان یه دور خونده بودم انقد کند نبودم . منم دیگه تا لحظه اخر خوش میگذرونم اونم به بدترین نوعش و بعدش میرسم به جایی که الان هستم . اما قبول میشم و تمام واحد هامو با نمره خوب پاس میکنم. پاس شدن دوتاش که خیلی اسونه فقط...
-
دعوای کوچیک
شنبه 15 آذرماه سال 1393 19:47
بچه ها دارن با صدای بلند حرف میزنن صدای درس خوندنم رو میبرم بالا اما فایده ای نداره بچه ها تازه بیشتر صداشون رو میبرن بالا منم بشون گفتم که لطفا رعایت کنین بازم فایده ای نداره میشینم روی تخت و چشم غره میرم بشون نگاه میکنن و اصلا براشون مهم نیست به این میگن خاصیت هفتادیا از رو نمیرن حالا که دیگه راه حلی برام نمونده...
-
مزیت یه دوست منطقی
چهارشنبه 12 آذرماه سال 1393 00:46
عصر تنبلیمو کنار گذاشتم رفتم رودکی و ضد لک و اسپری و یه پارچ گرفتم که بتونم شیر ارزون بخرم و هر روز یه لیوان شیر بخورم. کمبود کلسیم رو تو بدنم حس میکنم. بعدش رفتم خونه ندا ، برام گفت که از تمام قضیه ع و ف باخبر بوده ، خود ف براش تعریف کرده بوده، و ندا و زهرا دقیقا منو بی تقصیر میدونستنن و حق رو به من میدادن، خیلی...
-
احساسات
سهشنبه 11 آذرماه سال 1393 02:06
این روزا یاد گذشته هام میفتم زمانایی که احساساتم انقد قوی بود که اجازه ی هیچ تعقلی رو نمیداد، روزایی پر از احساس ، احساساتم به هیچ چیز توجه نمیکردن اونا روزایی بودن که من تمام اهداف و برنامه هام رو گذاشتم کنار و فقط غرق در احساس نفس کشیدم . اون موقع هم حد احساسمو درک نمیکردم اما الان بهتر از هر زمانی میفهممشون . من...
-
امروز
دوشنبه 10 آذرماه سال 1393 23:45
مدلسازی یه فصل روخونی کردم استاد سر کلاس گفت که بهش زنگ بزنم وقتی باهاش صحبت کردم میلی یکی از شاگرداشو بهم داد و گفت این یسری فیلم داره ازش بگیر تدوینشون کن ابسترکت مقاله مهندسی نرم رو ترجمه کردم الان رو تختم دراز کشیدم لپتاپ جلومه میخوام مدل سازی بخونم
-
مدلسازی
دوشنبه 10 آذرماه سال 1393 00:55
در همین ساعت دارم مدلسازی میخونم فردا کلاس دارم واسه اولین باره که دارم برا این درس کاری میکنم همه بچه ها خوابیدن واقعا لذت بخشه
-
یادم باشه چرا اینجام
سهشنبه 27 آبانماه سال 1393 12:36
من هدف دارم بخاطر هدفم دارم زندگی میکنم نه برای اینکه صبح بیدار شم با بچه های خوابگاه چرت و پرت بگم ناهار و شام بخورم و بخوابم باید هر روز دلیلی برای زندگی داشته باشم
-
مصاحبه
شنبه 24 آبانماه سال 1393 18:06
ادرس دانشگاه رو از یه سایت پیدا کردم و رفتم دانشگاه تو مسیر که میرفتم حس خوبی داشتم از محیط دانشگاه خیلی خوشم اومد و واقعا دوست داشتم دانشجوی اونجا باشم . تا قبل از مصاحبه با دو نفر دوست شدم . یکیشون شیرازی بود اونیکی هم کرجی . دختر کرجیه ، مادرش اهوازی بود .خیلی دختر زیبایی بود. وقتی خواستم خودمو معرفی کنم نتونستم...
-
دوستم = هم خونه ایم
شنبه 10 آبانماه سال 1393 23:16
به عنوان همخونه خوب بود تو دوستی هم متعادله . من و اون و زه و عط رفتیم درکه و من اون روز اصلا حرفی نزدم بیشتر به این دلیل که دوستم چسبیده بود به زه و من برای حرف زدن باید خیلی تلاش میکردم . یه جورایی حس کردم که دوستم با زه از بین رفته و با اینکه خیلی بهش علاقه دارم اما چون باهاش رابطه ندارم این دوستی از بین رفته . اما...
-
تکمیل ظرفیت
شنبه 10 آبانماه سال 1393 23:03
یه دانشگاه خاص قبول شدم . البته نه گرایشی که مایلم ادامه بدم ببینم چی پیش میاد اخه مصاحبه باید بدم
-
تکمیل ظرفیت
شنبه 10 آبانماه سال 1393 23:03
یه دانشگاه خاص قبول شدم . البته نه گرایشی که مایلم ادامه بدم ببینم چی پیش میاد اخه مصاحبه باید بدم
-
ثبت نام و انتخاب واحد
شنبه 10 آبانماه سال 1393 22:54
ساعت 5صبح رسیدم مترو سوار شدم میدون امام حسین پیاده شدم و رسیدم به دانشگاه سابقم یه گشت کوچیک زدم تو ساختمون جدید دانشگاه با حراست حرف زدم مدرک کارشناسی مو گرفتم با خانم رحیمی و فاطی غلام رضایی هم حرف زدم و دوباره مترو بعدشم ون دانشگاه سوار شدم رفتم دانشگاه خیلی خسته بودم خواستم کارمو بزار برا فردا اما مسئول گفت تنها...
-
از خونه تا خوابگاه
شنبه 10 آبانماه سال 1393 22:44
اومدم تهران ، می خواستم با اون دوستم که تهران خونه گرفته بود هم خونه شم اما اون مشتاق نبود من هم توکل کردم به خدا و گفتم برای همخونه شدن با اون اصرار نمیکنم ، به هر دلیلی اگه دوستم نخواد هم خونه بگیره ، من نباید خودمو چتر کنم . هر چند ته دلم از این موضوع ناراح بودم و دوست داشتم تکلیف خونه گرفتنم زود مشخص شه . شیوه...
-
کارای قبل از رفتن به دانشگاه
شنبه 19 مهرماه سال 1393 23:03
تصمیم گرفتم حالا که دارم میرم تهران و برمیگردم وسیله با خودم نبرم که پول کرایه خونه ندم احتمالا چهارشنبه میرم که نخوام خونه خ خ برم و فقط برم خونه ندا لپتاپمو از فایلای اضافه خالی کردم کلی حجم خالی شده . با مستان هم قرار گزاشتم که فیلماشو برام بیاره.
-
عقد دختر خالم
جمعه 18 مهرماه سال 1393 13:38
دختر خالم اخر مهر ماه عقدشه و من باید برای ثبت نام یک دو روز دیگه برم تهران . کرایه تهران خیلی زیاده و از طرف دیگه لباس مناسب برای عقد هم ندارم و نمیدونم الان که هزینه هام زیاده باید لباس بخرم یا از لباس هایی که داریم استفاده کنم . میخواستم لنز بخرم هزینش 100 تومنه و از خرید لنز منصرف شدم و نمیخوام فعلا بخرم .
-
ترسیدم
جمعه 11 مهرماه سال 1393 23:37
دارم راجب دکترا سرچ میکنم وااااای خدای من چقد سخته از همین الان دارم میترسم نکنه اشتباه کردم ، نکنه باید مدیریت میخوندم . چرا باید تو این رشته سخت درس بخونم که رقابتش انقد بالاست و انقد وحشتناکه . نکنه برم بخونم و برگردم بیام و بگم پشیمونم باید یه رشته اسون تر درس میخوندم . اما نه این ترس لازمه ادامه تحصیله ، لازمه...